" درستی و درشتی" ، نامه دکتر عبدالکریم سروش
دانشجويان معصوم كه نقبي به گذشته من زدهاند معترضانه گفتهاند شما را كه معتمد بوديد نگاه داشتند و استاداني را كه <فهميدن، گناهشان> بود تصفيه كردند. كه اينطور. اگر سوال اين است بروند و از 11 هزار و 300 نفر استادي كه نگاهشان داشتند همين را بپرسند (در ابتداي انقلاب فرهنگي نزديك 12هزار نفر عضو هيات علمي كل دانشگاههاي ايران بودند كه بنا به آمار وزارت آموزش عالي 700 نفرشان خارج يا اخراج شدند و لذا 11 هزار و 300 نفر ماندند. پارهاي از اخراجشدگان هم به حكم ديوان عدالت اداري بعدا به كار برگشتند.) لاجرم آنها هم معتمد بودند و معتمد بودن هم كه معلوم است گناه كبيره است! لابد ميگويند آنها شغل ديواني نداشتند و شما داشتيد، پس معتمد بودن و خادم بودن روي هم جرماند. بروند و گريبان همه ديوانيان را بگيرند.شبيه همين است آن سوال ديگر كه در ايام پاكسازيها و بيعدالتيها شما چه ميكرديد؟ جواب من اين است كه من همان كارهايي را ميكردم كه پيشتر آوردم. چرا بايد بيش از آن بكنم؟ بيش از آن كردن فضيلت است اما نكردنش رذيلت نيست. شما خودتان وقتي [كارهاي] خلخالي را ]...[ هجوم انصار به دانشگاهها و كتك زدن اساتيد... در روزنامهها ميخوانديد كجا بوديد و چه ميكرديد؟ دانشگاهيان چه ميكردند؟ مجلسيان چه ميكردند؟ روحانيان چه ميكردند؟ همه مردم ايران چه ميكردند؟ ]...[برويد و براي همه پرونده بسازيد.
اشاره : نامه فعالان جنبش دانشجویی به استاد گرامی جناب آقای دکتر سروش بیش و پیش از آنکه یک انتقاد شاگرد از استاد باشد یک درس پس دادن به ایشان بود و اساساً هدف از انتشار این نامه نقبی به گذشته ایشان و نقش دکتر سروش در جریان انقلاب فرهنگی و یا مقوله تسویه اسانید نبود هر چند اشاره ای گذرا به این مقوله هم در نامه مذکور شده است که چندان توجه اینجانب را به خود جلب ننمود .از سوی دیگر استاد محترم با توضیحات اخیر خود پاره ای از ابهامات را توضیح دادند که توجه شما را به آن جلب می کنم ؛
هر صباحي غمي از دور زمان پيش آيد
گويم اين نيز هم بر سر غمهاي دگر
باز گويم كه نه، دوران حيات اينهمه نيست
سعدي امروز تحمل كن و فرداي دگر
زمانه غريبي است نازنين!
<قحط معني در ميان نامهاست.>
حقيقت اين است كه من هنوز نميدانم نزاع بر سر چيست. آيا تاكنون روشن نشده است كه <انقلاب فرهنگي> چيزي بود و <ستاد و انقلاب فرهنگي> چيزي ديگر؟ و آيا هنوز معلوم نشده است كه عبدالكريم سروش و حبيبي و باهنر و... در ستاد انقلاب فرهنگي نقش داشتهاند نه در انقلاب فرهنگي؟ و آيا هنوز جا نيفتاده است كه انقلاب فرهنگي براي بستن دانشگاهها بود و ستاد فرهنگي براي باز كردن آنها، به نحوي پيراستهتر و اسلاميتر؟پس اينكه يك استاد حقوق دانشگاه تهران ميگويد <سروش علمدار تعطيل دانشگاهها> بود آيا يك تحريف آشكار تاريخي نيست؟ گيرم كه آن استاد محترم، اين سخن را از سر نقصان اطلاع يا لغزش حافظه گفته باشد، تصحيح اين خطا و تشريح آن حقيقت و اعتراف به آن تحريف مگر عين فضيلت نيست؟ و آيا آنها كه از <نقب زدن به گذشته> سخن ميگويند غرضشان اين است كه اين عَلَم را بر دوش من بگذارند و من دم نزنم؟
قصه پاكسازيها
اينجا هم عنكبوتانه تاري تنيدهاند تا مگس اوهام را به دام افكنند. اگر از من باور نميكنيد، از آقاي صادق زيباكلام بشنويد: <اينجا من براي ثبت در تاريخ بايد بگويم كه شوراي انقلاب به هيچوجه دستورالعملي نداده بود كه استادان را اخراج كنيد. حتي ستاد انقلاب فرهنگي هم چنين دستوري نداده بود. اين به دست خود مسوولان دانشگاهها و دانشكدهها بود كه چه جوري ببرند و بدوزند....>
(مصاحبه صادق زيباكلام با لوح. شماره پنج، سال 1378.)بلي صددرصد همين طور است. ستاد انقلاب فرهنگي نه كميتهاي براي پاكسازي داشت نه آييننامهاي براي آن نوشته بود و نه دستورالعملي در اين خصوص به دانشگاهها داده بود (كه هرگز زير فرمان آن نبودند، بلكه از دستگاه اجرايي يعني وزارت آموزش عالي فرمان ميبردند.) حالا چه شده است كه همه اين پاكسازيها را به حساب ستاد انقلاب فرهنگي مينويسند و ستاد انقلاب فرهنگي را مساوي با عبدالكريم سروش ميگيرند و وظيفهاش را هم مساوي با پاكسازي، علتش را بايد يا در ناداني نورسيدگان ديد يا در ناپارسايي سياسيكاران. يا در همه اينها.با اينهمه فقط نيمي از سخن آقاي زيباكلام، براي ثبت تاريخ درست است. حقيقت اين است كه به تصريح آقاي محمد ملكي رئيس اسبق دانشگاه تهران، <شوراي انقلاب به دانشگاه بخشنامه كرد استاداني كه در مقامهاي كليدي حكومت شاه بودهاند حق تدريس در دانشگاه ندارند. ليستي تهيه كرديم و حدود 100 اسم به دفتر نخستوزير فرستاديم، كساني كه اگر هم ميآمدند دانشجويان قبولشان نميكردند و تشنج درست ميشد.( >مجله لوح، شماره هفتم، 1378)آنها كه دنبال سررشته پاكسازي و عاملانش ميگردند به اين تصريحات توجه كنند و ببينند دست چه كساني به پاكسازيها آلوده است و جستوجو كنند كه آن 100 نفر چه كساني بودهاند: دكتر نصر؟ دكتر زرينكوب؟ زريابخويي؟ مهدي محقق؟ دكتر كاتوزيان...؟نيز آن دانشجويان عزيز و معصومي كه ميخواهند نقبي به گذشته بزنند و منكرانه ميپرسند شما كجا بوديد <در آن روزها كه بسياري از آنان كه فهميدن گناهشان بود و مبارزه كردن منفعتشان، از دانشگاه بيرون رانده شدند...> دوباره نظر كنند و به تاريخ گذر كنند كه آيا اصلاً صورتمساله را درست مطرح كردهاند و تناسب ميان مسوول و سوال را بهحق رعايت نمودهاند؟ آيا همه اخراجيها گناهشان فهميدن بود؟ و آيا همه را ستاد انقلاب بيرون كرد؟تصريح و تصديق آن دو تن (كه بعداً حرفهايشان را قدري عوض كردند)، شايد خردهگيران منصف را خرسند كند كه ماجرا نه چنان است كه ميانديشند.پاكسازيها نه با دانشگاهيان شروع شد و نه در دانشگاهها با ستاد انقلاب فرهنگي آغاز گرديد و نه به دست آن ادامه يافت. اساساً يكي از اولين حوادثي كه از فرداي پيروزي انقلاب رخ داد، داستان پاكسازيها بود كه تا جايي كه به خاطر دارم اكثريت گروههاي سياسي موافق آن بودند و در اين ميان تنها نخستوزير دولت موقت بود كه اينجا و آنجا به اين پاكسازيها اعتراض نمود و در حد بضاعت خود نيز توانست از كثرت اين پاكسازيها بكاهد كه البته در اين راه هم از روحانيت و هم از گروههاي مخالف كه خود بعدا مشغول پاكسازي شدند ناسزا شنيد و به سازشكاري متهم شد اما در مورد اخراج دانشگاهيان اگر شوراي انقلاب از رئيس دانشگاه تهران مشاركت در پاكسازي و اخراج اساتيد را خواستار شد و او هم گردن نهاد، چنين تقاضايي را حتي تلويحاً از ستاد انقلاب فرهنگي نكرد و در نامه امامخميني به ستاد هم انعكاسي نيافت. از همه اينها شگفتتر سخنان اقاي نجفي وزير اسبق آموزش عالي است كه در <حقايقي درباره انقلاب فرهنگي> مينويسد <پاكسازي استادان... براساس آييننامه مصوب ستاد انقلاب فرهنگي و توسط هياتهايي بود كه زيرنظر آن ستاد صورت ميگرفت...> اين حقاً از غرائب مطالب است و نميدانم آقاي نجفي چه حجتي بر آن دارند. بهصراحت ميگويم ستاد انقلاب فرهنگي نه هياتي براي اين كار داشت نه آييننامهاي. نه به او گزارشي ميدادند و نه از او كسب تكليفي ميكردند. كميتههاي پاكسازي مطلقا مستقل بودند. اعضايشان را نه ما نصب كردهايم و نه ميشناختيم. بلي كساني بودند كه ميخواستند پاي آقاي املشي را به اين كار بكشند اما وي تن زد و هيچ عضو ديگر ستاد هم رسماً در اين امر وارد نشد. خود آقاي ملكي تا امروز بدون ندامت به اخراج صد استاد اعتراف كرده است. بقيه را هم از آن قياس بگيريد.
بلي من با آقاي نجفي همآوازم كه كثيري از <اخراجي>ها چه قبل از تشكيل ستاد و چه پس از آن به واقع اخراج نشدند بلكه <خارج> شدند يعني خود به خود فهميدند كه جايي در دانشگاه پس از انقلاب ندارند و راهي خارج يا ساكن خانه شدند.
حالا ببينيد كسي كه خود به اخراج 100 استاد تن داده و دم نزده و اينك هم نادم نيست، تندخويانه و بازجوصفتانه ايستاده و بر سر ديگري فرياد ميكشد كه <به اشتباه خود اعتراف كن، قصور خود را بپذير، بگو كه مجرمي. توبه كن و پوزش بخواه. حالا چون خودت مغضوب دستگاه هستي بلكه با تو شفقت كنيم و سخت نگيريم و....> انصاف بدهيد آيا اين ادب و گفتمان حقيقتجويي است يا گفتمان بازجويي؟ اصل اتهام را به جاي اصل برائت نشاندن و جرم خود را به دوش ديگران نهادن و مصرانه از او اعتراف و پوزش خواستن و از محكوم كردن وي لذت بردن و كيف كردن، از چه روحيهاي و پيشينهاي ناشي ميشود و از چه خصلتها و صفتهايي حكايت ميكند؟ هر چه هست نه شقفت در آن است نه جوانمردي. نه سلامت، نه استقامت، نه ادب صداقت نه طلب حقيقت.
اي دريده پوستين يوسفان/گرگ برخيزي ازين خواب گران
كمتر از اين نيست تعبير ناپسند آقاي محمدعلي نجفي كه مرا در مقام دفاع به <شريك جرم> تراشيدن و تقصير بر ديگري نهادن متهم كردهاند. كدام جرم دوست عزيز و كدام مشاركت؟ چرا آدرس غلط ميدهيد؟
اينش سزا نبود دل حق گذار من/ كز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد
گويي همه حق دفاع از خود دارند الا خلوتگزيدهاي كه از قضا به آفت شهرت مبتلاست و آماج پيكانهاي ابتلاست. به جاي آنكه گريبان كساني را بگيرند كه <هولوكاستي> فرهنگي جعل كردهاند و حالا به دنبال تراشيدن <هيتلري> براي آنند، خود در اين افسانهتراشي شركت ميورزيد و بر آتش اين تزوير نفاطي و نفاخي ميكنيد؟
ناراست و نازيبا
من هيچگاه ابتدئاً با كسي عتاب عنيفي نكردهام و كلام درشتي نگفتهام بل همواره با شكران شكري و گاه با ترشان ترشي ميكنم و وقتي از دست بدخويي خرمني حنظل ميخورم او را به جرعهاي سركه ميهمان ميكنم. (فان عاقبتم فعاقبوا بمثل ما عوقبتم به.) نزديكبينان، اندك سركه ترش را ميبينند اما انبوه حنظل تلخ را نميبينند و زبان به انتقاد ميگشايند.
فيالمثل نويسنده تازه به دوران رسيدهاي كه سخنان كهنه بسيار ميگويد و عمري است كه با هگل پا به گل مانده است و تنها هنرش سرقت علمي از اين و آن است، كتابي نمينويسد كه در پيشگفتار يا پانويس آن، با چاقوي زبانش عقدهاي نگشايد يا با كژدم قلمش زهري نريزد. اكنون سالهاست كه چنين زهرفروشي ميكند و من خاموشي و خطاپوشي ميكنم و در سايه عافين و كاظمين مينشينم. اما روزي كه ديگ غيرت بجوشد و جامه صبر بدرد و خامه تأديب نامه آن ناشسته روي ناسزاگوي را سياه كند، <بانگ و فرياد برآيد كه مسلماني نيست.>
از قضا همين ناسزاگوي نخوتفروش در زمره كساني است كه به دروغ روشنفكري ديني را به <تصفيه استادان> متهم ميكنند و از اين طريق عناد و كينه ستبر خود را با روشنفكري ديني و خادمانش تسكين ميبخشند. آيا ناقدان نيكخواه را هنوز عزم نهي از منكر نيست؟ خود دهان آنان را نميدوزند آنگاه با تلخي بر من ميشورند كه چرا با اينان ترشرويي ميكني؟
باري! چنان كه كانت گفت دروغ از جنس خشونت بل بدترين نوع خشونت است و همين است آنكه مرا بيتاب ميدارد.من هوشمندي آقاي زيباكلام را تحسين ميكنم (گرچه هوشمندي چنداني نميخواهد.) ايشان به خوبي دريافته است كه امروز چيزي بيصاحبتر از ستاد انقلاب فرهنگي در اين مملكت يافت نميشود. نه اصلش برجاست نه بانيانش بدان اعتنايي دارند نه اعضايش. همه آن را ترك گفتهاند بل به آن پشت كردهاند. چون مسجد متروكهاي كه نه امامي دارد نه مأمومي. و حالا ايشان هوس كردهاند كه پيشنماز اين مسجد مخروبه متروكه شوند. و لذا در مقام پيشنمازي خطبههايي <موجساز> ميخوانند كه نه راست است و نه زيبا11( .)من البته حاضرم تمام ملك و سرقفلي اين مسجد را به ايشان واگذار كنم. دريغا كه تاريخ اجازه نميدهد.) يكجا ميگويند <امام به 4 نفر حكم دادند: سروش، شمس، رباني و جلال فارسي> كه البته ناراست است. پس دكتر حبيبي و باهنر و شريعتمداري در ستاد چه ميكردند و حكم از كه گرفتند؟ و چه مصلحتي در كار است ايشان كه خود را از <بانيان موجساز انقلاب فرهنگي> ميدانند، نام آن 3 نفر را به زبان نميآورند؟ جاي ديگر ميگويند <سال 60 اگر ميگفتيد چيزي به نام جامعهشناسي اسلامي وجود ندارد خود دكتر سروش شما را شقه ميكرد...> كه هم ناراست و هم نازيباست. نه شقه كردن شيوه من است نه جامعهشناسي اسلامي عقيده من. آراي من از همان سالهاي 60 در اين زمينهها ثبت شده و موجود است و مطلقا شباهت و قرابتي با خطابههاي اين امام ندارد. محمدتقي مصباحيزدي و اصحابش به خاطر همان عقايد، مرا بعدها نفوذي ستاد انقلاب فرهنگي خواندند.از اينها عجيبتر اين سخن وي است كه <شمس آلاحمد پيشآهنگ بزرگ انقلاب فرهنگي بود.!!> خدا كند شمس آلآحمد اين جمله را نشنود والا در اين سنين كهولت براي سلامت وي زيان فراوان خواهد داشت. جمله اينچنين ادامه مييابد: <مقالات دكتر سروش و من هم همه در اين راستا بود كه... يك دانشگاه ديگري بايد به وجود آوريم....>
فرشتگان خدا شاهدند مقاله كه هيچ، من يك چغاله هم خرج تعطيلي دانشگاهها و طرح جديد آنها نكرده بودم. تعطيلي دانشگاهها برخلاف تخيلات آقايان نه به علم من بود نه به علمداري و اشراف من، نه به مشاركت من و نه مورد تاييد من.
سخنان آقاي زيباكلام رفتهرفته بالا ميگيرد و ايشان خود را بالاتر مينشاند: <درست است كه من، سروش، آلاحمد، شريعتمداري و ديگران در حكومت نبوديم...> پيداست كه اينگونه رديف كردن نامها چه چيزي را القا ميكند و خيال خواننده را به كجا ميبرد. (نقلقولها از مجله لوح، شماره پنجم، 1378 و گفتوگوي محمود فرجامي با صادق زيباكلام، گويانيوز، 30 دي 1382.)
همراه با حافظ، <مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش> و اين عبارات را در مقابل او نهادم. او <كه به تاييد نظر حل معما ميكرد> گفت در فارسي جديد به اينها <خاليبندي> ميگويند و در فارسي كلاسيك دروغگويي. ديدم درست ميگويد گرچه درشت ميگويد.
هوشمندي آقاي زيباكلام را ستودم. انصافش هم ستودني است. دستكم او مرا نه به بستن دانشگاهها متهم ميكند نه به تصفيه استادان. (برخلاف پارهاي از غوغاگران يا ناآگاهان.) اين خود يك پيشرفت بزرگ در عرصه تاريخنگاري انقلاب است. همينقدر كه تاريخ واژگون نشود و حقيقت بر زبان و قلم آيد، دستاورد گراني است.
آنچه مرا ميآزارد اين بود كه ميديدم كساني به عمد و غرض ميخواهند بناي تاريخ را با جعل و تحريف بالا ببرند و پشت ديوار دروغ پنهان شوند و عقده خود را نسبت به روشنفكري ديني بگشايند تا شهرتي دست و پا كنند يا فرماني را ببرند و پاداشي بگيرند.
ميماند چراهاي اخلاقي: چرا حكم امام را پذيرفتي؟ در آن دوران سياه پاكسازيها و بيعدالتيها كجا بودي و چرا سكوت كردي؟ و امثال آن:
من براي اين سوالها پاسخهاي روشني دارم و داشتهام و بارها گفته و نوشتهام. حقيقتطلبان را به كار آمده اما به گوش بازجوصفتان و پروندهسازان و افسانهتراشان و عقدهگشايان و ماموران معذور نرفته است.
حكم امام را پذيرفتم چون هم خود شايق خدمت بودم هم امام، محبوبترين رهبر مردمي تاريخ ايران بود. او رهبر انقلابي بود كه شعارش آزادي و استقلال بود و دل جميع مبارزان و آزاديخواهان را ربوده بود. اجابت دعوت و تكليف او كه در آن دوره تجسم و تبلور سالها مبارزه آزاديخواهانه ملت بود يك حسنه پرافتخار بود و من به آن گردن نهادم و به قدر طاقت بشري در تصحيح مسير دانشگاه و تقويت بنيه علمي آن و كاستن از هيجانات و افزودن بر عقلانيت، و پيشگيري از تندرويهاي ويرانگر و اجتنابناپذير روزهاي آغازين انقلاب و بازگشايي بل بهگشايي سريع دانشگاهها و گستردن سفره علم براي جوانان ايران و گوش كردن به آراي دانشگاهيان و مهرورزي با آنان و دعوت امام خميني به <تحبيب استادان> و ملامت شنيدن و صبوري ورزيدن با دانشجويان پرشور و كمشكيب و مقاومت در مقابل پارهاي از تحكمهاي نارواي روحانيان و تن ندادن به اسلامي كردن علوم و دفاع از آزاديهاي آكادميك و... بدون چشمداشت يك ريال اجرت كوشيدم و اينك <از بخت شكر دارم و از روزگار هم> كه به چنان خدماتي كامياب شدم.جاي ديگري هم آوردهام كه انجام وظيفه كردن در آن روزهاي پرتلاطم و بيقرار، چون شنا كردن در استخر شيره بود: كند و دشوار و چسبناك و شيرين. و وقتي دانستم كه در به پاشنه ديگر ميچرخد، برون آمدم و گرد هيچ منصب و مكسب ديواني ديگر نگشتم و چون از تدريس محروم ماندم به تحقيق، يعني عيش نهاني خويش، دل خوش داشتم و به غوغاي عوام وقعي ننهادم. گرچه آن را هم بر من روا نداشتند و به اصناف جفا آلودند.
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد
ورنه از جانب ما دل نگراني دانست
آن شد اكنون كه زغوغاي عوامانديشم
محتسب نيز ازين عيش نهاني دانست
ميرسيم به سوال دوم
دانشجويان معصوم كه نقبي به گذشته من زدهاند معترضانه گفتهاند شما را كه معتمد بوديد نگاه داشتند و استاداني را كه <فهميدن، گناهشان> بود تصفيه كردند. كه اينطور. اگر سوال اين است بروند و از 11 هزار و 300 نفر استادي كه نگاهشان داشتند همين را بپرسند (در ابتداي انقلاب فرهنگي نزديك 12هزار نفر عضو هيات علمي كل دانشگاههاي ايران بودند كه بنا به آمار وزارت آموزش عالي 700 نفرشان خارج يا اخراج شدند و لذا 11 هزار و 300 نفر ماندند. پارهاي از اخراجشدگان هم به حكم ديوان عدالت اداري بعدا به كار برگشتند.) لاجرم آنها هم معتمد بودند و معتمد بودن هم كه معلوم است گناه كبيره است! لابد ميگويند آنها شغل ديواني نداشتند و شما داشتيد، پس معتمد بودن و خادم بودن روي هم جرماند. بروند و گريبان همه ديوانيان را بگيرند.شبيه همين است آن سوال ديگر كه در ايام پاكسازيها و بيعدالتيها شما چه ميكرديد؟ جواب من اين است كه من همان كارهايي را ميكردم كه پيشتر آوردم. چرا بايد بيش از آن بكنم؟ بيش از آن كردن فضيلت است اما نكردنش رذيلت نيست. شما خودتان وقتي [كارهاي] خلخالي را ]...[ هجوم انصار به دانشگاهها و كتك زدن اساتيد... در روزنامهها ميخوانديد كجا بوديد و چه ميكرديد؟ دانشگاهيان چه ميكردند؟ مجلسيان چه ميكردند؟ روحانيان چه ميكردند؟ همه مردم ايران چه ميكردند؟ ]...[برويد و براي همه پرونده بسازيد. قصه پاكسازيها كه جسته و گريخته به گوشها ميرسيد، به گوش همه دانشگاهيان و مجلسيان و روحانيون و پزشكان و... ميرسيد، به گوش وزيران علوم هم ميرسيد، به گوش روساي دانشگاهها و روساي دانشكدهها هم ميرسيد، از قضا اينها زودتر از ما (اعضاي ستاد) ميشنيدند و ميدانستند. از رئيس دانشكده ادبيات (رضا داوري) بپرسيد كه وقتي زرينكوب و زرياب را پاكسازي ميكردند چرا خاموش بود؟ميگويند از آنان توقعي ندارم ولي از كسي كه دم از پلوراليسم و حقوق بشر ميزند توقع داريم. من اين استدلال را نميفهمم. يك نفر به من حالي كند. يعني آنكه به حقوق بشر معتقد نبوده و نيست، از جانب شما ايمن است. نه ملامت ميشنود، نه بيحرمتي ميبيند نه محاكمه و محكوم ميشود، اما واي بر احوال كسي كه دم از حقوق بشر بزند، شما اول كسي خواهيد بود كه پوستش را ميدريد و پوستينش را ميكنيد.لابد راه چاره اين است كه دست از پلوراليسم و حقوق بشر بكشند و بر طبل بيعاري و بيخيالي بكوبند و براي پاكسازيهاي بعدي با خيال راحت آمادهتر شوند! و همزبان با سعدي بگويند:
پيش ازين من دعوي پرهيزكاري كردمي
باز ميگويم كه هر دعوي كه كردم باطل است
باش تا ديوانه خوانندم همه فرزانگان
ترك جان نتوان گرفتن تا تو گويي عاقل است!
دست مريزاد كه خوش منطقي تراشيدهايد: با دشمنان كرنش و بر دوستان يورش. البته تعجبي ندارد اين امر در اين مملكت و ملت سابقه دارد. تودهايها هم يكدهم حملاتي را كه به مصدق ميكردند به شاه و دربارش نميكردند. قائممقام فراهاني روحيه اين قوم را خوب فهميده بود و دلش سخت به درد آمده بود كه ميگفت:
عاجز و مسكين هرچه ظالم و بدخواه
ظالم و بدخواه هرچه عاجر و مسكين
بر پلوراليزم و حقوق بشر ماليات بستهاند. به معاويهصفتان و يزيدروشان كاري ندارند اما به هزار حيل و دغل، خاطرههاي فرسوده را از حافظههاي تركخورده بيرون ميكشند و پارهپاره بر هم ميدوزند تا پيراهن عثماني درست كنند و از محبان علي انتقام بگيرند. اينها همه از بيصداقتي و ناپارسايي است. وگرنه آنكه در پي كشف و بيان حقيقت است چه جاي آن دارد كه بگويد از اين توقع داريم و از آن توقع نداريم. پرونده همه را باز كنيد. اين شيوه كه اينان در حذف اين و آن در پيش گرفتهاند مگر همان نيست كه ديگران در ابتداي انقلاب براي حذف استادان به كار ميگرفتند؟ و هر كس را كه كمترين زاويهاي با مسلك مختارشان داشت، مستحق طرد و تقبيح ميدانستند پس بر آنان چرا ميشورند؟
فلسفي مر ديو را منكر شود
در همان دم سخره ديوي بود
دريغا كه اپوزيسيون داخل و خارج در يك جا به هم ميرسند: در اخلاق افشاگري و انتقامگيري و بازجوصفتي و پروندهسازي و بهانهگيري براي حذف و طرد و تقبيح.
چند سال پيش كه به دعوت انجمن قلم فنلاند به هلسينكي رفته بودم، در بدوم ورود دريافتم كه پارهاي از ياوهگويان با تبليغ باطل خود خاطر دعوتكنندگان را چنان مشوش كردهاند كه از پذيرفتن من ابا دارند. خوشبختانه وزارت خارجه فنلاند قصه را به فراست دريافت و آن بيحرمتي را جبران كرد. از فنلاند كه باز آمدم قطعهاي سرگشاده خطاب به آن هموطنانم نوشتم و گفتم شما كه هنوز كيسهاي ندوخته و قدرتي نيندوخته چنين شاخ ميزنيد، اگر شاخ برآوريد چه گستاخ ميزنيد؟ حالا حكايت داخليهاست. نميدانم از اين همه هياهو چه حاصلي ميبرند. مطلبي كه به فرض محال و در عالم خيال، اگر اثبات شود هيچ چيز را تغيير نخواهد داد. بر سبيل جدل آوردم كه <من در دوران سياه پاكسازي)!( همان كارها را ميكردم كه پيشتر آوردم چرا بايد بيش از آن بكنم؟> اين حجت اگرچه تمام است اما ميخواهم تمامترش كنم و بيفزايم كه نه چنين بود. گرچه پاكسازيها عزلا و نصبا و قانونا به ما ربطي نداشت، من غايب جهد خود را براي دستگيري از افتادگان ميكردم. يك قلم بگويم كه از استاد انقلاب فرهنگي خواستند كه همه دانشجويان تودهاي، از مبتدي تا منتهي را از دانشگاه اخراج كند. احتجاج ما سود نداشت. ما كه مصلحت را در اين امر نميدانستيم پناه به آقاي خامنهاي و سپس آقاي هاشمي برديم. و آقاي هاشمي بود كه توانست راي را برگرداند و به تودهايها اجازه دهد تا تحصيلشان را به پايان ببرند. در اين باب بيش از اين نميگويم چون اصل شبهه را روا نميدانم. آنكه براي تودهايها چنين ميكند با غيرتودهايها چه خواهد كرد؟ به هر حال شايد همين ايستادگي در برابر حكم اخراج تودهايها بود كه باعث شد روند اخراجها، اگر هم صورت گرفت كه صورت گرفت از مسيري خارج از ستاد انقلاب فرهنگي انجام پذيرد.
اي كريمي كه از خزانه غيب
گبر و ترسا وظيفه خود داري!!!
دوستان را كجا كني محروم
تو كه با دشمن اين نظر داري!!!
گمان كه هيچ، من يقين دارم كه در آن دوران پرآشوب و بيقانون، تندرويها و بيرسميها و بيرحميها فراوان رخ داده است. و آن را انكار نميكنم و نيز خود را در همه شوون جايزالخطا و پرلغزش ميدانم. اما نوشتن همه گناهها در كارنامه يك خادم غيرمسوول را نشاني از بيصداقتي و خصومت شخصي و نيز گواهي بر توطئهاي پست و حقير ميدانم كه همه را رها كنند و بر يك <عنصر نامطلوب> حمله آورند. حالا كه كاروان سخن به منزل واپسين نزديك ميشود، ميخواهم آموزگارانه شأني تعليمي به اين مقوله بدهم گرچه در اين جنجالها رويكرد مورخانه و حقيقتجويانه و منصفانه و همهجانبه نميبينم. لكن فارغ از نزاع و دفاع (كه حق هر متهمي است) به طرح نكته فاخري ميپردازم: و آن طرح صحيح صورت مساله است. بازخواني انتقادي انقلاب اسلامي كه در آستانه 30 سالگي است، اكسيژني واجب براي حيات آينده ايران است. اما آن را طبيبانه و حبيبانه بايد به كار گرفت نه خصمانه. بدون شك گشودن همهجانبه پرونده حوادث اين انقلاب چون جنگ، انقلاب فرهنگي، كنار رفتن آيتا... منتظري، سركوبي مجاهدين خلق، عزل بنيصدر... تاريخ اين ملت روي روشني نخواهد ديد. محكوم كردن حقوقي و اخلاقي افراد بايد آخرين كاري باشد كه در اين حيطه صورت ميپذيرد. شيپور را از سرگشاده نبايد زد. به دنبال تشفي خاطر و فرونشاندن عقده نبايد بود. ارزشهاي امروز را به دل ديروز بردن، و از ديروزيان انتظار نگاه امروزينه داشتن محض بيروشي و بدداوري است. بدين منظور اولا حوادث جمعي را بايد به نحو جمعي بررسي كرد، گويي كه فاعلي نداشته است و خود ميجوشيده و ميروييده است (نگاه سيستمي و فرايندي.)ثانيا افراد مختار را بايد به تناسب دادههايي كه در اختيار داشتهاند مورد مدح و ذم قرار داد. ثالثا ترك حسنه را نبايد عين سيئه دانست. هركس هر كاري كه ميكند در همان حال كار بهتري هم براي او متصور است. اما بدين بهانه نميتوان همه آدميان را مقصر و ناپارسا دانست (اين ميتواند موضوع اقتراحي براي روزنامه باشد.)رابعا كارنامه درازآهنگ آدميان را در مقام داوري بايد پيش چشم داشت. نبايد براي تقبيح آدميان بهانه گرفت. به عكس، اصل ارفاق و شفقت را بايد مقدم داشت. خصوصا در باب كساني كه به گواهي تجربه دامن پندار و كردارشان را به طمع مكسب و منصبي يا به غرض جاه و مالي نيالودهاند. خامسا با ديگران چنان مهربان بايد بود كه با خويشتن. علي(ع) فرمود: اجعل نفسك ميزانا بينك و بينالناس: به همان ترازو كه براي خود ميكشي براي ديگران هم بكش. سعدي هم با قتفاي علي(ع) گفت:
من شنيدم زپير دانشمند
تو هم از من بياد دار اين پند
آنچه بر نفس خويش نپسندي
نيز بر نفس ديگري مپسند
رحمالله امرءً سمع حكما فوعي و دعي الي رشاد فهدي و اخذ بحجزه هادٍٍ فنجي و السلام علي من اتبع الهدي
Comments
مرسی که پست کردی
Posted by: حاجی کنزینگتون | juillet 20, 2007 4:09 AM
با سلام از زحمات شما کمال تشکر را دارم امیدوارم خداوند شما رادر پرتو عنایات خود قرار بدهند واین فعالیت زیبایتان ادامه داشته باشد.
Posted by: بهنام آردفروش | juillet 28, 2007 12:50 AM