« دکتر سعید پیوندی : در جنبش می 68 فرانسه دانشجویان می‌خواستند از حقوق بیشتری برخوردار باشند | صفحه اصلي | نگاهی به وقایع سال 1968 »

دکتر احسان شریعتی : جنبش دانشجویی ایران نمی تواند از ساير جنبشهای دانشجویی جهان جدا بماند

دکتر احسان شریعتی : سارتر با دانیل کوهن بندیت از رهبران دانشجویان مه 68 ، بحثی داشت که در مجله نوول ابزواتور منتشر شد و در برابر حملات ریمون آرون و سایر روشنفکران محافظه کار حمایت می کند از این جنبش و می گوید شما می خواهید پهنه ممکن را در سیاست بسط دهید و روشهای جدیدی را در مبارزه ابداع کنيد و سعی می کند همدلانه این جنبش را همراهی و تئوریزه کند. بنابر این جنبش مه 68 فراتر از یک جنبش دانشجویی بود، به جنبش اجتماعی و کارگری پیوند خورد و در پی آن جنبش آزادی زنان بوجود می آید (کتاب "جنس دوم" سيمون دو بوار از مراجع فکری آن بود) و بطور کلی جنبش جوانان ( دانش آموزان مدارس هم به دانشجویان پیوستند) و همچنین یک بعد اجتماعی عدالت خواهی که کارگران را به خود جذب کرد.
این مصاحبه را برای هفته نامه شهروند امروز انجام دادم که یکشنبه منتشر شد

اشاره : با دکتر احسان شریعتی در دانشگاه پاریس12 (کرتی) قرار ملاقات گذاشتم. احسان به شوخی می گفت برای بحث در مورد میراث جنبش دانشجویی و می 68 بهتر است برویم در داخل دانشگاه گفتگو کنیم. اما حال و هوای امروزین دانشگاههای فرانسه با حال و هوای چهل سال قبل متفاوت است. این گفتگو به درازا کشید که خلاصه ای از آن تقدیم می شود.
--------------------------------------------------------------

شهروند امروز : جنبش می 68 در فرانسه را از لحاظ اجتماعی چگونه ریشه یابی می کنید؟ چه عواملی باعث شد تا در آن مقطع دانشجویان به خیابانها بریزند و دست به آن اعتراض گسترده بزنند؟
احسان شریعتی : جنبش می 68 البته محدود به فرانسه نبود، بلکه یک جنبش جهانی بود که بویژه در کشورهای غربی، با تحرک در کامپوس های دانشجویی آمریکا، آلمان، ایتالیا و سایر کشورهای اروپای غربی و حتی اروپای شرقی (بهار پراگ و اشغال چکسلواکی توسط ارتش شوروی) گسترش يافته بود. فرانسه در اين ميان به این دلیل ویژگی پیدا کرد که جنبش دانشجويان در اينجا با پیوستن کارگران تبدیل به يک اعتصاب سراسری تمام عيار شد و به همین دلیل جنبش می 68 بیشتر با نام فرانسه تداعی می شود. در فرانسه بطور مشخص از زمان تجربه ی «جبهه ی مردمی» (Front populaire) سال 1935 تا آن هنگام، چنين بحرانی با اين ابعاد اجتماعی رخ نداده بود. از اينرو می 68 بزرگترین جنبش اجتماعی تاریخ فرانسه محسوب می شود. اعتصاب عمومی آنقدر گسترده بود که دولت مجبور بود توسط ارتش مسأله حمل و نقل و جابجائی حتی پولی را حل کند.
این بعد اجتماعی يافتن جنبش دانشجویی فرانسه آنرا به یک تحول طلبی عمومی تبدیل کرد و حتی در نزد نيروهای چپ افراطی امیدهایی را برانگیخت که شايد بتوان از همين مسير به يک تغییر اساسی را در سیستم کاپیتالیستی حاکم بر کشورهای غربی رسيد .
حال آنکه جنبش می 68 در واقع شکست خورد و حتی واکنش هائی را هم برانگیخت. در پایان همان ماه ژنرال دوگل و آندره مالرو و..، توانستند تظاهرات وسیعی را در شانزه لیزه براه اندازند به این عنوان که جمهوری در خطر است و جناح راست توانست برای حل بحران نهادين (انستیتوسيونل) و نجات کلیت نظام سياسی فرانسه تمامی نيروی خود را بسیج کند. پس برغم سرکوبهای آنی این جنبش و پیروزی نیافتن مقطعی، می 68 یک تحول بزرگ اجتماعی- فرهنگی آفريد که پس لرزه ها و اثرات بعدی اش تا به امروز تداوم يافته است. مهمتر از همه تغيير بینشی و رفتاری يا فرهنگی جامعه های اروپائی بود و هم از نظر مردمی تر شدن و دموکراتیزاسیونی که در سطوح آموزشی و نيز حقوقی و نهادهای سياسی ایجاد کرد و حتی بوجود آمدن جنبش ها و احزاب ترقی خواه جدیدی همچون محيط زيست و سبزها در آلمان و اروپا، و ضد اتمی سازی و ضدجنگ و یا جنبش زنان و فمینیسم و..، باز بر فراز همه، به نمایش گذاشتن بحران در مبانی تفکر محافظه کار حاکم برغرب بود.
درمجموع، ميراث 68 جنبه های مثبت و منفی داشت: جنبه های منفی آن بيشترناشی از شکست و بن بست شيوه های افراط و تفريطی (و حتی تصاحب بعدی آن توسط نولیبرالیسم) است. مثلا امروزه پيرامون از دست رفتن کیفیت آموزش پس از بحران می 68 بحث می شود؛ که يکی از پیآمدهای آنرا در محيط های آکادميک این می دانند که ديگر از آن شخصیتهای برجسته ی فکری و علمی اوايل قرن بیستم ، و حتی پس از جنگ جهانی، خبری نیست و ميانمایگی بر اساتيد و بیسوادی بر شاگردان حکمفرما شده است. منتقدين جنبش می 68 بر این اعتقاداند که این افت علمی از عواقب ناميمون آن جنبش است که بر اثر آن جدیت در درس و بحث علمی کاهش يافت.
درست بر پایه ی همين اقوال است که سیاسیونی مثل سارکوزی امروز با جرئت می گويد: « ميراث 68 را بايد از میان برداریم!» و مناقشه ای در مطبوعات پيرامون این میراث براه افتاده و کتابهایی است که پياپی له وعليه آن منتشر می شود و گاه در نقد از این جنبش، حتی بعضی از فعالین سابق این جنبش را می بینینیم مثل برخی ازمائوئیستهای سابق که از آنسوی بام افراط به اين سوی تفريط افتاده اند!
شهروند امروز : جنبش می 68 پیامش چه بود؟ چه خلاء و کاستی هائی را دانشجویان در جامعه آنروز فرانسه احساس می کردند که برای پر کردن و رفع آنها به میدان آمدند؟
احسان شریعتی : در يک کلام، زیر سئوال رفتن پایه های فکری سلسله مراتبی مسلط و اقتدار گرای حاکم بر جوامع غربی که در همه ی ابعاد از تبعيض جنسیتی میان زن و مرد گرفته، تا رابطه ی بین نسلها فرزندان و والدین، معلمان و شاگردان، سرمایه داران و کارگران، دولتمردان و شهروندان و..، مشروعیت کلیه مناسبات قدرت و دانش، هم از نظر اپیستمولوژیک و هم ایدئولوژیک زیر سئوال رفت که البته متأثر از رشد علوم انسانی و شکوفائی جنبش روشنفکری بود.
اين بحران در دو زمينه نمود بارزی داشت: يکی، نفی وجه اختناق آور سلطه و سرکوب کاپيتالیستی-امپريالیستی و پلیسی-نظامی قدرت های حاکم بر غرب و بر جهان بود و نقد از "تک ساحتی" شدن انسان و جامعه ی کالائی و مصرفی و "نمايشی" (کتاب "جامعه نمایش" گی دبور منتشره 1967که یکنواختی را در پس تنوع نمایشی کالا ها نشان می داد)؛ و دعوت به تساهل در برابر تنوع عقايد و جامعه ی چند صدائی و نفی اروپا-محوری (انسانشناسی کلود لوی اشتراوسی) در برابر "تساهل سرکوبگر"(تعبیر مارکوزه) و مزوّرانه و ظاهری حاکم.
وديگر، در زمینه ی آداب و رسوم و رفتار و هنجارها، بینش راونکاوی جديد، از زمان کتاب هائی چون "انقلاب جنسيتی" ویلهلم رایش (1936) گرفته تا "اروس و تمدن" هربرت مارکوزه (1955) و تا "آنتی اودیپ" ژيل دلوز- فليکس گاتاری، به تعبیر مارکوزه "تعالی خواهی غير سرکوبگر" مطرح شد (در برابر بحث فرويدی "سرکوب اميال" توسط آموزش اخلاق و دين و فرهنگ). مسأله خلاف آنچه شايع است، بیش از آنکه آزاديخواهی جنسی باشد، بحران اخلاق سنتی در توجيه تبعيض حقوقی بود که در دوران مدرن و حاکميت بورژا-دموکراتيک هم حل ناشده مانده بود، بطور مثال حق رأی زنان تا پيش از جنگ جهانی دوم برسميت شناخته نشده بود (حتی در زمان حاکمیت چپ و "جبهه مردمی" در فرانسه پیش از جنگ).
شهروند امروز : آیا این شرائط محصول اروپای بعد از جنگ بود که دانشجویان علیه آن بپا خاستند یا به دلیل حاکمیت راست در فرانسه این هنجارهای سنتی بر جامعه تحمیل شده بود؟
احسان شریعتی : این جنبش اجتماعی یکی در بُعد دانشجویی و روشنفکری قابل بررسی است و یکی در ُبعد کارگری يا تنش در مناسبات طبقاتی و اقتصادی . این سی سال بین 1945 تا 1973 ( که البته 28 سال می شود) رایکی از اقتصاد دانان آن زمان "سی سال افتخار آمیز" خوانده بود که پس از جنگ دوم، این جوامع اروپای غربی با کار تمام وقت خود، رشد و رونقی اقتصادی بوجود آورده بودند که اتفاقا از نظر ثروت و رفاه تا پیش از "شوک نفت" در اوج بودند، بنابر این ریشه این جنبش و تحول اجتماعی نمی توانست فقط فقر و فلاکت بوده باشد (هرچند رشد سرمایه داری باعث تشديد شکاف طبقاتی و گشترش حلبی آباد نشینهای حاشیه شهرها شده بود). خود همین دانشگاه نانتر که مرکز شروع این جنبش بود در منطقه ای بود که آنزمان کارگری بود و در ميانه ی همين فلاکت و حلبی آبادها بنا شده بود و وقتی دانشجویان به دانشگاه می رفتند می دیدند که مردم بویژه کارگران در چه نکبتی بسر می بردند که این خود ارتباط بین دانشجویان و کارگران را موجب شده بود؛ اما در عین حال چون این سالها ، دوره ی رونق اقتصادی بود، نمی توان ماهیت جنبش را اقتصادی دانست، بلکه بیشتر ریشه سیاسی- فرهنگی و اخلاقی داشت و ناظر بر زیر سئوال رفتن مشروعیت نظم و قدرت سنتی محافظه کار بورژوائی در همه ابعاد حقوقی، فرهنگی و سیاسی آن بود. پس از شکست فاشیسم در اروپا توسط کشورهای متحد ضد آلمان و دموکراسی های لیبرال، این بار نفس امپريالیسم و کاپيتاليسم تضاد اصلی شده بود، و راست افراطی و لیبرال در يک جبهه مشترک ضد کمونيستی قرار گرفته بودند. بنا بر همان منطقی که همگان در برابر فاشیسم ایستاده بودند این بار در برابر کلنیالیسم یا استعمار بپا خاسته بودند. همین مستعمرات فرانسه که در جنگ ضد فاشیستی هم شرکت کرده بودند و خیلی هم قربانی داده بودند، خواستار خودمختاری و استقلال خود بودند. از دست رفتن کلونی ها يا مستعمرات در سالهای اول دهه شصت میلادی ُبعد جدیدی به این مبارزات جهانی بخشیده بود.
در همان زمان جنبش 68، جنگ ویتنام ، و جنبشهای ضد جنگ و طرفدارصلح در اوج خود بودند که این امر به جنبش جوانان هم جنبه ی بین المللی می داد. با توجه به اينکه کشورها يکی پس از دیگری آزاد می شدند، سابقه ای ایجاد شده بود و به تدریج اساس امپریالیزم و استعمارگری مستقیم زیر سئوال می رفت. این داستان اروپای غربی بود، در اروپای شرقی هم کمونیسم کلاسیک استالینی نامشروع شده بود و دیگر آن تقسیم بندی جهان پس از جنگ جهانی نیز زیر سئوال می رفت. بنابر این دانشجویان چه در غرب و چه در شرق خواستار نوعی رهایی يابی عمومی بودند .

شهروند امروز : آیا می توانیم اینگونه نتیجه گیری کنیم که جنبش مه 68 اعتراض و شورشی بود هم علیه اردوگاه کاپیتالیزم غربی و هم علیه جزميات کهنه و ساختارهای پوسیده کمونیزم دولتی اروپای شرقی ؟
احسان شریعتی : بله، حتا بقایای قرائتهای جدیدی از مارکسیسم لنینیسم که در خود جنبش 68 فعال بودند مثل مائوئیسم و تروتکسیسم هم ديگر پاسخگو نبودند (ژان بودریار همان موقع در نامه ای به کوهن بنديت نوشته بود که مواظب اينها باش که جنبش را به شکست می کشانند). امروز که می گوئیم جنبش 68 زیر سئوال است بیشتر ناظر به شکست همين توهم "کسب قدرت دولتی" نزد همین شاخه های سوسیالیسم "علمی" و "واقعاً موجود" و "اردوگاهی" و امثال مائوئیستی است که بعدا پل پوت ها از آن سر بر آوردند که اول از روشنفکران محله لاتین پاریس بودند. بطور کلی، مارکسیسم را به عنوان ایئولوژی حرکت بتدریج زیر سئوال بود. روش های "خودگردانی"(اتوژسیونر) و "خودانگيختگی"(اسپونتانه) و سوسيالیسم شورائی و "لیبرتر"(آنارشیستی) راهنمای عمل بود. ُمدل استالینی و مارکسیسم دولتی شوروی که حزب کمونیست فرانسه هم متحد آن بود، دیگر جوابگو نبود. بنابراین حرف دانشجویان در بین کارگران ان بیشتر برد پیدا می کرد تا دستورالعمل حزب کمونیست فرانسه و حتیCGT سنديکای اصلی کارگران اول با جنبش همراهی نکردند و گفتند اینها ماجراجوئیهای دانشجویان خرده بورژواست و ما نمی توانیم طبقه کارگر را ببریم روی اين میدانهای نامعلوم. اما بعد که دیدند کارگران استقبال می کنند، همراهی کردند. بنابر این میتینگ بزرگی که دانشجويان برگزار کردند تجمع چپ غیر کمونیست بود و پیرماندس فرانس از حزب سوسیالیست آمد و سخنرانی کرد. از همین جاها بود که انقراض حزب کمونیست فرانسه کم کم شروع شد. بنابر این تمامی بینشهای سنتی اعم از لیبرالیسم یا استالینیسم چپ و راست زیر سئوال رفته بود و دانشجویان اندیشه های نویی را می طلبیدند و متفکرين جدیدی امثال مارکوزه (از نئومارکسیستهای مکتب فرانکفورت بود و در آمریکا مورد توجه دانشجویان بود و بعد به اروپا آمد و سلسله کنفرانسهایی گذاشت، کتاب "انسان تک ساحتی" در سال 1964 را منتشرکرده بود).
نئومارکسیسم از زمان لوکاچ در سالهای 1920 واندیشمندانی مثل ارنست بلوخ (که از فیلسوفانی است که افکارش به دکتر شریعتی هم نزدیک است و بر خورد مثبت نسبت به مذهب دارد و چند کتاب دارد که مهمترین کتابهایش " روح اتوپیا " در سال 1920 نوشته و دیگر سه جلد " اصل امید" که می گوید این جوامع جدید و مدرنیته بورژوا دارند اصل امید را از بین می برد و اتوپیا نقش انقلابی دارد، در حالی که می دانید در مارکسیسم کلاسیک اتوپیا بار منفی داشت.
سارتر با دانیل کوهن بندیت از رهبران دانشجویان مه 68 ، بحثی داشت که در مجله نوول ابزواتور منتشر شد و در برابر حملات ریمون آرون و سایر روشنفکران محافظه کار حمایت می کند از این جنبش و می گوید شما می خواهید پهنه ممکن را در سیاست بسط دهید و روشهای جدیدی را در مبارزه ابداع کنيد و سعی می کند همدلانه این جنبش را همراهی و تئوریزه کند. بنابر این جنبش مه 68 فراتر از یک جنبش دانشجویی بود، به جنبش اجتماعی و کارگری پیوند خورد و در پی آن جنبش آزادی زنان بوجود می آید (کتاب "جنس دوم" سيمون دو بوار از مراجع فکری آن بود) و بطور کلی جنبش جوانان ( دانش آموزان مدارس هم به دانشجویان پیوستند) و همچنین یک بعد اجتماعی عدالت خواهی که کارگران را به خود جذب کرد.

شهروند امروز : در آن سالها جنبش دانشجویی ایران مقیم اروپا که غالبا در کنفدراسیون مشغول فعالیت بودند و در اکسیونهای خود علیه رژیم شاه دانشجویان ایرانی را به صحنه می کشاندند، آیا پیوندی بین جنبش مه 68 و جنبش دانشجویی ایرانی برقرار شده بود؟ آیا دکتر شریعتی در این زمینه منشأ اثر بوده است؟
احسان شریعتی : برای درک اين تأثيرات باید به چند سال قبل از آن واقعه برگشت. در ايران چند ماه بعد از بعد از کودتای 28 مرداد ،1332 دانشگاه بود که مقاومت را آغاز کرد و واقعه شانزده آذر و روز دانشجو بوجود آمد. این در سال 1953 بود. اما بعد از این کودتا نسلی به خارج از ایران برای تحصیل آمدند که کنفدراسیون و شاخه خارج از کشور نهضت ملی (و نيز حزب توده) براه افتاد. دکتر شریعتی هم درسالهای 1958 تا 1964 ( 1337 تا 1343 ) در اروپا بود و کنفدراسیون هم همان سالها تأسیس می شود. بعد از ورود دکتر به پاریس مسئولیت ارگان جبهه ملی با نام " ایران آزاد" و نشریه دیگری که با نام "اندیشه جبهه "منتشر می شد چندی با دکتر بود و او با نام مستعار "شمع" در آن نشریات می نوشت.
آن مقطع هم از نظر تاریخ ایران بسیار مهم بود، زیرا پس از پانزده خرداد 42 گويا شریعتی تحلیلی می نویسد به نام «رهبری ملی ، رهبری مذهبی»، خمینی و مصدق و شایع است که بخش لائیک جبهه ملی با چاپ این مقاله مخالفت می کنند. به هر حال حوادث تاريخ بزرگی در جهان رخ می دهد مثل انقلاب الجزایر که شریعتی در آن شرکت می کند و یا سایر جنبشهای آزادی خواهانه در افریقا (مثل قتل پاتریس لومومبا و شرکت شریعتی در تظاهرات اعتراضی دانشجویان پاریس و دستگیری او در میدان اتوآل و انتقال به زندان سیته که در زندان با یکی از رهبران توگو به نام گیولز مصاحبه ای می کند) و یا آشنایی شریعتی با فانون و نامه نگاری با او که بعد در همان ارگان جبهه افکار فانون را ترجمه و معرفی می کند بويژه این کتاب "مغضوبین روی زمین" را که مقدمه اش را سارتر می نویسد. و نيز با مکاتب جدیدی رایج در اینجا مثل اگزیستیالیسم و .. آشنا می شود. در همان زمان سارتر و سیمون دوبوآر در کافه های پاریس فعالیتهای فرهنگی- اجتماعی خود دنبال می کرده اند.
البته دکتر شریعتی در سال 1964 به ایران بر می گردد که در همان زمان بحث تشکیل یک نهضت آزادی بخش مطرح می شود: مشابه کاری که در الجزایر و فلسطین صورت گرفته بود و جبهه آزادیبخش راه افتاده بود ، و قرار می شود در ایران هم سازمان رهایی بخش درست شود مثل "جبهه های آزادیبخش ملی"(ف.ل.ن)؛ البته بعدها مهندس بازرگان و يارانشان نام نهضت "آزادی" را (بجای "آزادیبخش") ترجيح دادند. اما در بخش خارج کشور این بحث مطرح بود که نهضتی آزادی بخش باشد . نطفه پيدایش جنبشهای انقلابی قهرآمیز پس از 15 خرداد 42 (مثل مجاهدین و فدائیان) هم در همین جنبش دانشجویی شکل گرفت. زیرا رهبران اینها همه دانشجو بودند (مجاهدین شاخه دانشجویان نهضت آزادی بودند و فدائیان یا مثل جزنی از سازمان جوانان حزب توده و یا از دانشجویان نهضت ملی مثل احمد زاده ها و ..) بنابر این از دل جنبش دانشجویی رویکردی بیرون می آید متأثر از جنبش چریکی امریکای لاتین و جنبشهای رهایی بخش الجزایر و فلسطین و ویتنام و در مجموع، در ایران این فکر تقویت می شود که مبارزات قانونی و مسالمت آمیز دیگر بعد از کودتا ناممکن شده اند و برویم به سمت روشهای انقلابی و مکتبی. البته دکتر شریعتی در ایران یک خط و مشی فرهنگی را در پیش می گیرد و با روشهای سیاسی و نظامی صرف فاصله می گیرد و در همان سالها انقلابی را در زمینه فرهنگی تدارک می بیند و درست همین سال های 1968 (1347) آغاز کنفرانس های دانشگاهی شریعتی در شهرهای گوناگون است پيش از ممنوع التدریس شدن دو سال بعد (مقارن جشن های دوهزار و پانصدساله شاهنشاهی).

شهروند امروز : چرا جنبش دانشجویی در آن مقطع یک نوع نگاه انترناسیونالیستی داشت اما پس از چهل سال امروزه به نوعی درون گرائی با تمایلات بیشتر صنفی و توجه به مسائل ملی عمل می کند؟
احسان شریعتی : این تفاوت نيز در واقع یکی از ابعاد فروکش کردن حريق انقلاب و شرايط انقلابی در سطح جهانی پس از پايان دوران انقلابهای ضداستعماری و جنگ سرد شرق و غرب سابق و فروپاشی شوروی و ...، ناکامی خود جنبش مه 68 است که گفتیم فرانسوی یا حتی اروپایی نبود، بلکه ابعاد جهانی داشت. چگوارا از سمبلهای آن جنبش بود و جمله ی منتسب به او از شعارهای آن جنبش بود که: " رئالیست باشیم، ناممکن را بخواهیم! "
دلایل وجود شرايط و و روحیه انقلابی در جهان بحث مستقلی است؛ اين جوّ منجمله به فرانسه هم منتقل می شد از طريق گروههای چپ بعلاوه افکار نوانديشانی چون آلتوسر و مارکوزه و سارتر و فانون که به جنبش دانشجوئی در فرانسه خصلتی پيشرو و رادیکال می داد. اما در شرايط فعلی و در سطح جهانی نه ديگر این تنش را می بینیم (بجز در شکل حوادث اخير پيرامون 11 سپتامبر و از زمان حمله آمریکا به افغانستان و عراق و .. و بجز مسئله فلسطین که همجنان حل نشده باز مانده از آن زمان) و پس از فروپاشی اردوی شوروی و منتفی شدن "خطر کمونیسم" (که برای گرم نگهداشتن تنور صنايع نظامی به دنبال دشمنان جدید می گشتند که خوشبختانه تروریسم "اسلام گرا" به دادشان رسيد) و خلاصه، غلبه ی جنگ و رقابت اقتصادی بر درگيری نظامی و سیاسی و ایدئولوژیک، و حاکم شدن تفکر اقتصاد بازار (حتی در کشورهای سابقا کمونیستی مثل چین و روسیه)، مجموعه این شرائط باعث شده که زمينه ی راديکال و بین المللی در میان جوانان و دانشجویان کاهش يابد و مبارزات و مطالبات بیشتر ملی و صنفی شود.

از سوی دیگر به دلیل موفقيت های انتخاباتی نولیبرالهای محافظه کار در اروپا می خواهند یک سبک مديريتِ تکنیکی-تجاری را حتی بر دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی حاکم کنند؛ به همین دلیل دانشجویان از آینده کاری خود نگران و معترض اند به این وضع و برنامه و بودجه. می شود گفت به دلیل آنکه یک مکتب و بینش کیفی (مثل انواع مارکسیسم در گذشته)، که مسائل جهانشمول و ملّی را به هم ربط دهد دیگر راهنما نيست، مطالبات بیشتر محلی و صنفی و کمّی شده اند.

شهروند امروز : جنبش دانشجویی ایران در داخل کشور را چگونه می بینید؟ آیا گفتمان حاکم بر این جنبش را هم متفاوت با گذشته می دانید؟ این تفاوتها بیشتر در چه زمینه هایی است؟
احسان شریعتی : بله تغییر لحن محسوس است که البته نیمی از آن به موقعیت پیش و پس از انقلاب ايران برمی گردد. پیش از انقلاب ما با یک نظام باصطلاح "مستبد و وابسته" مواجه بودیم (یک دیکتاتوری سلطنتی متکی به غرب و آمریکا)، لذا گرایش به چپ بديل و آلترناتيوی قوی محسوب می شد و گرایش به سمت عدالت خواهی و انقلابی گری غاالب بود؛ اما بعد از انقلاب، که با نظامی دینی برآمده از انقلاب که برخی از گفتارهای چپ مثل همبستگی با جهان سوم و فلسطین و ضدیت با آمریکا و امپریالیسم گفتمان رسمی شده، جنبش جوانان و دانشجویان که در استقلال و اپوزيسیون نسبت به حاکمیت است، گاه ممکن است در واکنش، عکس هر چه نظام می گوید را درست بداند، مثلا گاه می شنويم که اسرائيل و فلسطین مسئله ما نیست و یا آمریکا و خاورميانه مشکل ما نیست و ..، و بلحاظ فرهنگی-عقيدتی هم سکولاریسم متجددانه آلترناتيو مذهب حکومتی می شود. اگر از تجربه گذشته درست درس بگیریم، در اینجا هم می توانیم تعادل اصولی و منطقی خود را از دست ندهیم . در گذشته چون با امپریالیسم مخالف بودیم، طرفدار سوسیالیسم های غيردموکراتیک می شديم و در جریان انقلاب، مسأله دموکراسی و حقوق بشر نادیده گرفته می شد. در حال حاضر، ممکن است به عکس، نسبت به عدالت اجتماعی و استقلال ملی از سوی بخشهایی از جنبش جوانان و دانشجويان کم عنایتی شود و در ضدیت با حاکمیت حساسیت نسبت به استقلال و اجتناب از امکاناتی که قدرتهای خارجی می دهند، کم توجهی شود و این دام خطرناکی است.
جنبش دانشجویی ایران نمی تواند و نبايد از همبستگی با ساير جنبشهای دانشجویی جهان جدا بماند. درست است که با توجه به نظام حاکم در موضع اپوزيسیون قرار دارد، اما علیه "نظم نوين" حاکم بر جهان نيز باید موضعی منتقد داشته باشد. جنبش دانشجویی ایران نمی تواند از جنبش دانشجویی کشورهای خاورمیانه برکنار باشد علیه جنگ نوامپراطورگونه و علیه تبعیض قومی- دینی صهیونیستی و سیاست خرجی یک بام و دو هوای غرب در خاورمیانه سکوت پیشه کند.
جنبش دانشجویی باید به ضعفهای جنبشهای گذشته برسد. جنبش مه 68 هر چند به نظر من یک جنبش "رهایی بخشی" بود و در مسیر دموکراتیزاسیون و مطالبه ی آرمانهای اولیه روشنگری و معترض به خلف وعده های مدرنيته، و در مجموع میراث مثبتی هم در نقد وضع موجود از خود بجای گذارد، اما از جنبه های ضعف و توهمات و گزاف گوئی ها و انحرافات و شکستهای او هم نباید غافل شد : واکنش اين جنبه های منفی را در نوعی "راست روی" بعدی نزد امثال برنار هانری لوی ها و بويژه، آلن فينکیلکروت ها (از روشنفکران معروف یهودی فرانسه که در مطبوعات اسرائیل نومحافظه کاران آمریکا را نوعی چپ جديد معرفی می کند) و مجموعه روشنفکرانی که به نوعی محافظه کاری جديد گرایش يافته اند (مثلا در اين مورد نگاه کنيد به کتاب دانیل لیندنبرگ:«فراخوان به نظم: يک بررسی درباره مرتجعين جديد»)
البته برخی ديگر از سران چنبش 68 اصلاح طلب شدند، مثل خود دانیل کوهن بندیت که الان نماینده سبزها در پارلمان اروپا است و يا آلن گسمار که به حزب سوسيالیست و دولت ميشل روکار پيوست و ..، و برخی ديگر از چهره های گروه "نوفیلسوفان" که به سمت معنویت وعرفان های شرقی رفتند مانند بنی لوی رهبر گروه "چپ پرولتری" معروف که منشی ژان پل سارتر بود و از مائوئیسم به آئين موسوی بازگشت و يا کریستیان ژامبه که به اسلام و تشيع معنوی توجه کرد و راه هانری کربن و ..را ادامه می دهد.


Comments

... یکی از رهبران توگو به نام گیولز ...
سلام
به نظرم ( گیوز ) و ( یکی از روشنفکران توگو ) درست تر باشه

... یکی از رهبران توگو به نام گیولز ...
سلام
به نظر ( گیوز ) و ( یکی از روشنفکران توگو ) درست تر باشه

ارسال نظرات

اطلاعات مرا به خاطر بسپار؟